|
o0o-کـــــــــــــــــفترا رو نیگا-o0o{...هه هه...}
|
|||||||||||||||||||||
|
+تاریخ چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:27
نویسنده نازنین
|
+تاریخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 20:25
نویسنده نازنین
|
+تاریخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:3
نویسنده نازنین
|
1 2 3
حالا این بیریختو بیخیال بریم یه عکس دیگه
+تاریخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:38
نویسنده نازنین
|
قاط زدم از خوشحالی اخه فک نمیکردم بتونم که... اخه کامپیوترم خـــــراب شده بود تو خونه از بیکاریو تنهایی داشتم میمردم چه حس خوبیه هــــا دوباره اومدم پیش دوستــــام
شوخی کردم... من امروز هیچی ندارم بگم اخه دنبال چیزیم نگشتم...! ولی چیــــــــــــزه... میخوام از یه خاطره خند دار از مامان بزرگم بگم باهم بخندیم ...! یه روز رفته بودیم خونه بابایم اینا... چون اصولا مامانیم یه نمه که چه عزض کنم شدیدایانگم
خب بریم سر اصل مطلب خونه بابایم اینا 2 طبقس منوعسلم رفته بودیم بالا که تنهایی بحریفیم باهم
رفتیم هنوز سفره رو پهن نکرده بودن من رفتم تو اشپزخونه که ببینم مامانیم کاری نداره واسش انجام بدم؟
داشت ماستارو یه کاری میکرد! از دور یعنی همون دو، سه قدمی معلوم نبود اخه یه جوری بود! رفتم جلو دیدم
گفتم:
گفتم میدونم چرا داری اینطوری میکنی رنده نکن اب خیار میره تو ماست بد مزه میشه...!
منم گفتم حتما راس میگه دیگه تا میخواستم از اشپزخونه برم بیرون دیدم داره چشمتون روز بد نبینه گلاب به روتون فلفل دلمه ای رو برداشت شروع کرد به ریز کردن تو ماست
گفت جانم بچم این بچم که میگم یعنی همون این مامانیم خلاصه میکنه کلماتو خب داشتم میگفتم گفتم مامانی نه تروخدا نکن اینکارو مامانی بی خیال پاشو خودم درست میکنم گفت نه بچم برو با عسل بازی کن تا من کارمو بکنم
بعد رفتم تو اون اتاق گفتم بچه ها مامانی داره یه چیزایی درست میکنه من که ایندفعه اخه دیگه خیلی یانگوم شده بود
رفتیم سفره رو پهن کردیمو نشستیم
بی خیال فوقش ماست نمیخورم ...
برنجو گذاشتن جلوم قیافش زیاد بد نبود وایــــی داشتم از گرسنگی میمردم یه قاشق گذاستم تو دهنم جاتون خالی به دندونام می چسپید
عادت داره غذارو تا ته بخوره به منم میگفت باید بخوری
یه یانگوم پلویی بود که خدا میدونه چندش بود
حالا بابایه عسلم که من بهش میگم عمو هی چپ چپ نیگا میکرد میگفت بخور من در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بودم نمیدونستم چیکار باید بکنم...؟ یهو بلند شدم گفتم وایی چقد سیر شدم مامانی دستت درد نکنه خیلی خوش مزه بود...! گفتم مامانی به من من افتادم گفتم اون موقعه باعسل خوراکی گرفتیم الان دیگه میل ندارم همه بهم داشتن نیگا میکردن...
چه اوضایی بودها جای همتون خالی هیچ وقت یادم نمیره اون موقعه ایی رو که برنجا به دندونام وای چه شبی بود ها تازه این که چیزی نیس
خب دیگه غیبت بسه اگه مامانیم بفهمه
کاری باری ندارین ســــــر راه ببرم؟ ...نظر یادتون نره ...
+تاریخ دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:10
نویسنده نازنین
|
|
|||||||||||||||||||||